المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
36
مروج الذهب ( فارسى )
حكمى است كه داده شده است . پس از آنكه قوم پراكنده شدند ، كس فرستادند و كوفى را احضار كرد و قيمت شتر او را پرسيد و دو برابر آن را به او داد و نكوئى كرد و گفت « به على بگو من با صد هزار نفر كه شتر ماده را از نر تشخيص نميدهند با او جنگ خواهم كرد » كار اطاعت و تسليم شاميان در قبال وى بدانجا رسيده بود كه وقتى سوى صفين ميرفت روز چهارشنبه با آنها نماز جمعه خواند . در اثناى جنگ عقل خود را تسليم او كردند و گفتار عمرو بن عاص را كه ميگفت « چون على عمار - ابن ياسر را بجنگ آورده پس على قاتل اوست » پذيرفتند ، پس از آن كار تسليمشان بدانجا رسيد كه لعن على را رسم كردند كه كوچك بزرگ ميشد و بزرگ با آن ميمرد . مسعودى گويد : يكى از اخباريان نقل كرده كه بيكى از مردم شام كه بصف بزرگان و خردمندان و صاحبنظران آنها بود ، گفته بود اين ابو تراب كيست كه امام او را بر منبر لعن مىكند ؟ گفت « گمان ميكنم يكى از دزدان ايام فتنه بوده است ! » جاحظ نقل كرده گويد : از يكى از عوام كه به حج ميرفت شنيدم كه وقتى در بارهء خانهء كعبه با او سخن گفتند ، گفت « وقتى بكعبه رسيدم كى از داخل خانه با من سخن خواهد گفت ؟ » و هم او نقل مىكند كه دوستى با او گفته بود كه يكى از شاميان كه شنيده بود او بر محمد صلى الله عليه و سلم صلوات ميفرستد ، از او پرسيده بود : « در بارهء اين محمد چه ميگوئى آيا او خداى ماست ؟ » ثمامة بن اشرس ميگويد « در بازار بغداد ميگذشتم مردى را ديدم كه مردم دور او فراهم شده بودند ، با خود گفتم : « اين اجتماع بيهوده نيست » از استر خود فرود - آمدم و ميان مردم ايستادم ، ديدم مردى در بارهء سرمهاى سخن ميگويد كه همهء امراض چشم را شفا ميدهد ، ديدم يكى از چشمانش دانه دارد و يكى چركين است به دو گفتم « اى فلان اگر سرمهات اين همه خاصيت داشت براى چشم خودت سودمند افتاده بود . » به من گفت « اى نفهم مگر چشمهاى من اينجا معيوب شده است ؟ چشمهايم در مصر